تبليغاتX
یکی را دوست می دارم...

یکی را دوست می دارم...

سلامی دیگر...

سلام به همه دوستای گلم 

 با اینکه خیلی وقته نبودم ولی وقتی دیدم هنوز به یاد من بودین

 نمیتونم بگم چقدر خوشحال شدم

اومدم بگم من دیگه خیلی سرم شلوغ شده.الان نزدیک ۱ هفته هست

که همش دارم با خودم کلنجار

میرم که این وبلاگو به کل پاک کنم ولی هر کاری می کنم دلم راضی

نمیشه.انگار واقعا قسمتی از زندگیم

شده.برای همین خواستم از شما دوستای عزیزم تقاضای کمک کنم و

بگم اگر کسی مایل به همکاری با

من هست به من ایمیل بزنه یا پیغام بده تا زمانی که من نیستم این

وبلاگو به اون بسپارم.من منتظر شما

هستم....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط مونا سفیداری  | 

هشتمین نامه...

mn

سلامی که امروز برایت می نویسم رنگش فرق می کند.

تقصیر من نیست همیشه من هر چه  که می نویسم اگر عجیب هم

نباشد تو تعجب می کنی!؟

زیبا نمی دانم تعجب کنی بهتر است یا نکنی؟!

کدامشان به دوست داشتن به عشق کمی نزدیکتر است بگذریم...

خیلی روز می شد که حتی هیچ چیز برایت پاره هم نکرده بودم چه

برسد به اینکه بنویسم.اما امروز بی جهت دلم هوای آزارهایت را

کرد.هوای بی پاسخی ها به قول بچه های دیروز بی محلی ها نازهای

بدون نیاز...هوای همه چیزت را که هیچ نبود.نه فکر کنی دلم برات

تنگ شده نه.دیگه دلم برای کسی تنگ نمیشه.دلم خسته است.

حوصله ی خودش رو هم نداره.شاید تا به حال هم اینگونه بوده اما

لازم است خودم بنویسم.شاید من پر از ابهام و پر از سکوت باشم اما

یقین کن تو یقین کن من هیچ جا هیچ وقت هیچ جور دیگر نیستم نه با

تو نه برای تو.نمیدانم با که و برای که اما تاکید می کنم اگر باشم نه

با توام و نه برای تو و این آخرین نامه نیست.باید همه چیز را

بگویم. باور کن این حرف من است در کمال هشیاری و عاشق هیچ

کس دیگری هم نشده ام و خوابم هم نمی اید.دیوانه تر هم نشده ام.هیچ

کجای این نامه هم عین اشتباهات قبلی ام گیومه ای پیدا نخواهی

کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط مونا سفیداری  | 

دوباره سلام

s

سلام به همه دوستای گلم

من تو این مدت به یک مسافرت کاملا اجباری رفته بودم که خدارو

شکر تموم شد و من دوباره پیش شما برگشتم

انقدر ذوق دارم که نمی دونم از کجا شروع کنم !شاید آنوقت از ذوقم

درست معنی حرفهام رو نفهمین!

اما توی راه همش حرفم را مرور می کردم که تا رسیدم توی همین

صفحه یک عذر خواهی درشت بنویسم برای تمام کسانی

 

که برای من پیغام گذاشته بودند ولی من نتونستم جواب محبتشونو

بدم.راستی یک دوست عزیزی برام ایمیل زده بود و در قسمتی از

ایمیلش نوشته بود:

((الهی هر کس که عاشقش هستی بیشتر از تو عاشقت شود))

منم این جمله ی بسیار زیبا رو تقدیم میکنم به همه حامیان گلم و

همیشه براتون آرزوی خوشی و موفقییت دارم.

از چند روز دیگه دوباره با نامه های پاره کردم بر می گردم...

خیییییییلییییییییی دوستتون دارم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط مونا سفیداری  | 

هفتمین نامه

r

سلام با همه قهر:

آخرین باری که شنیدمت گفتی که درگیری.هم با خودت هم با

دیگران.آنقدر زمستانی و با جذبه دلم را لرزاندی که فهمیدم حق

پرسیدن دلیل را هم ندارم.درست مثل همیشه.این بار حتی اجازه ندادی

از دور تماشایت کنم و خیره در سکوت با عاشقانه های خودم بودم که

تو چرا به چشم جرم به آنها نگاه می کنی؟

فرقی نمی کنه اول نامه سلام باشه یا خداحافظی.وقتی هیچ کدام برایت

مهم نیست.اما من مثل تو فکر نمی کنم.مهم اینه که دلم برات لک زده

حتی برای نخواستن و شکستن و راندنت.تا هوای دوستت دارم در

عاشقانه هایم می وزد طعم چشمان تو همان عسلی ست که خوش طعم

ترین حادثه های دنیا حسرت یک ثانیه تجربه کردنش را دارند.

نازنین مونا بی خبر نباشی...

بعضی ها عجیب سرزنشم می کنند.فکر می کنم حسودیشان می شود که

تو هر چه سنگ می زنی من عاشق تر می شوم.آنها هنوز نمی دانند

همه ی دیوانگان را نمیشه با سنگ راند.بعضی هاشون با سنگ

دیوانگیشان چند برابر گل میکنه و میشکفه و بزرگ میشه.بزرگ عین

تو عین علی عین اسمت عین مسیح عین رنگ سرخ...

زیبا بعضی ها فکر می کنند تو مثل همه ای.بگذار اینگونه زندگی کنند

من خیالم راحت تر است.نامه های قبلی رو از بس که ندادم پاک کردم و

اینها را از بس که زیادن تو نخواهی خواند.این را برای پرسشی که 

هرگز برایت پیش نمی آمد گفتم....

                 {سرگذشت غم هجران تو گفتم با شمع

                 آن قدر سوخت که از کرده پشیمانم کرد}

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 11:48 بعد از ظهر  توسط مونا سفیداری  | 

ششمین نامه...

n

سلام:

برای هضم لحظه ای که آغازش از تو نوشتن است دست کم باید چند

نفس عمیق کشید و به تمام قد در برابر خاطرات ایستاد و تعظیم کرد و

شکست و نوشت.تمام این کارها را کرده ام و حالا واجد شرایطم برای

از تو نوشتن:

گیریم که سلام.به فرض که حالت را بپرسم.سراغت را بگیرم.گداییت

کنم.پرستشت را نقاشی کنم.شعرت کنم.قابت کنم.کتابت کنم.وقتی

آنگونه که نباید باشی هستی چه فرقی می کند.وقتی جواب دلم برات

تنگ شده خواهش می کنمی هست که به غریبه ترین رهگذرها هم

خرجش نمی کنی چه کنم؟

حقیقتش تازگی ها حس می کنم هیچ چیز نیستم.در برابر تو همه کس

هم هیچ چیز نیست و هیچ تنها هویتش را حفظ میکند.همه به تو که

می رسند خودشان  هویتشان و وجودشان را  فراموش می کنند گم می

کنند.یک جور از بودن خودشان خجالت می کشند.زیبا.نامم با نامت دو

حرف وهزار دنیای مشترک دارد.

    {نرنجم که با دیگری خو کنی

                                    تو با من چه کردی که با او کنی}

راستی نارنجی خیلی بهت میآد...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط مونا سفیداری  | 

پنجمین نامه...

n

بی خود و بی جهت سلام:

همه حدس میزنن که نامه هایم را نمی خوانی.میگن چقدر عین هم می

نویسی مونا؟لحنی.لحجه ای.دلیلی لااقل عوض کن...

دلم می خواد جوری که به گوش تمامشان برسه فریاد بزنم او را نه

عوض می کنم و نه عوض می شود پس داستان همچنان ادامه دارد...

گلایه ای نیست زیبا.بگذار از تشابه من ایراد بگیرند نه تفاوت تو....

فدای یک تار موی پر از موج رنگ شبت نازنین دیروز و بی وفای

فردای همیشه عزیز و تا ابد دوست داشتنی مونا...

عوضت نمی کنم با هیچ چیز و هیچ کس تو هم بی جهت سعی نکن مرا

از چشم روشنت بیاندازی...

راستی از تو چه پنهان این برداشت دوم است.نامه ی دیشب به دلم

ننشسته بود پاکش کردم به جاش اینو امشب برات نوشم...

               {انقدر روز و شبامو خونه ی ستاره کردی

              که بیادم نمی مونه نامه هامو هیچ نخوندی}

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط مونا سفیداری  | 

چهارمین نامه...

paeez

زیبا سلام.

دیدی آخرش تابستان آنقدر غصه ی ما رو خورد که پاییز شد!

ببین تو یادت نیست ما کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته نوشتیم و زیرش را مشترکا" امضا

 کردیم که سرخی ما از تو و زردی تو از ما؟ که هنوز مهر نشده روی خط نه چندان

صاف سرنوشتمان زرد کشیدند؟

آدم های عصر ما کسی را که عمری در کنارش بوده به بهانه ی هیچ به امان خدا می سپارند و

پی زندگی خودشان می روند.

نه عزیزم اینگونه به آن نقطه پرسشگرانه خیره نشو.وقتی می گم همه سریع خودت را با بقیه

جمع نزن.. همیشه خودت را از همه تفریق کن.لااقل وقتی نامه های به قول خودت پر

فرازونشیبم را میخوانی.راستی چرا راحت برای تو می شه نوشت؟

انگار امشب از اون شبهایی بود که اگر حق انتخاب داشتم نقاشیش می کردم اما حیف که نشد.

برای بار هزارو نمید انم چندم که من کوچکترین دخالتی در چیدن این کلمات کنار هم نداشتم.نامه

را جوری که به لطافت روح یلدائیت بر نخورد و بلور رویاهای هرگز به زبان نیامده ات ترک

بر ندارد و غرور آرزوهای نمی دانم چه رنگی شاید سبزت زیر سوال نرود تمامش کن.

دیگر حرفی نیست جز اینکه خداحافظی نوعی سلام عجیب برای آغاز نامه ی بعدیست که هر

وقت اراده کنی می نویسمش...

                       {من دوس دارم هر چی می خوای یه شبه برآورده بشه

                            همین به جز این چی بگم.این دیگه حرف آخره }

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط مونا سفیداری  | 

نام تو...

نام تو را آورده ام دارم عبادت می کنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت می کنم

دستت به دست دیگری

از این گذشته کار من

اما نمی دانم چرا

دارم حسادت می کنم

گفتی دلم را بعد از این دست کسی دیگر دهم

شاید تو با خود گفته ای

دارد اطاعت می کند

رفتم کنار پنجره دیدم تو را با...بگذریم

چیزی ندیدم این چنین

دارم عبادت می کنم

من عاشق چشم توام

تو مبتلای دیگری

دارم به تقیر خودم کم کم عادت می کنم

تو التماسم می کنی جوری فراموشت کنم

با التماس اما تو را به خانه دعوت می کنم

گفتی محبت کن برو

باشد خداحافظ ولی رفتم که تو باور کن

  دارم محبت می کنم.....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط مونا سفیداری  | 

سومین نامه...

m

امروز به تو نگریستم و پیش از این هرگز تا این حد احساس غرور نکرده بوم.تو را دیدم در

حالی که به رویاهایت می اندیشیدی و باصدای بلند آنها را به زبان می آوردی و دلم می خواست

کاری کنم که رویاهایت به حقیقت بپیوندد.شاید بدین ترتیب مجبور نبودی منتظر بمونی.

زیرا کاری نیست که من برایت انجام ندهم تنها اگر می توانستم...

اگر می توانستم اطمینان حاصل می کردم که هرگز طعم شکست را نمی چشی.اما آنگاه از

همواره پیروز شدن چه می آموختی؟

اگر می توانستم هنگام زمین خوردن دستت را می گرفتم.اما آنگاه هرگز نیروی دوباره برخاستن

را نمی شناختی.

اگر می توانستم تو را مستقیما به مقصد زندگیت می بردم اما آنگاه هرگز وحشت گم شدن در راه

را نمی شناختی.

اگر می توانستم عشقی که آرزوی آنرا داری(عشق زندگیت را) برایت می یافتم اما آنگاه هرگز

نمی فهمیدی که لذت عشق واقعی در مسیری است که در طی آن عشق را می یابی.

اگر می توانستم خوشبختی را در دستانت میگذاشتم اما آنگاه هرگز یاد نمی گرفتی که رشد

واقعی از تلاش برای دست یافتن به چیزهایی می آید که در دسترس تو نیست.

{اگر می توانستم و می توانم تو را تا پایان عمر و تا ابد دوست خواهم داشت 

                                                                                هر چند که می دانم...}

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 3:42 بعد از ظهر  توسط مونا سفیداری  | 

دومین نامه...

بی بهانه سلام.

پاییز گوارای وجود نازنینت نازنینم.با روزهای مانده به آغاز چه می کنی؟راستی چرا هر چه

می شمارم تولدت نمی شود؟ کاش می شد من تقویم را ورق بزنم و آنوقت...

هر روز روز تولد توست.هر وقت برگی می افتد مرغی بال باز می کند غنچه ی سپید عکسش

را در آب برکه ای زلال می بیند و خود را نمی شناسد.

زیبای من.ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه دیوانه ی برق

نخست نگاه توام با یک جور بی تابی از نوع بی بازگشتش.

میدانی که چه می گویم تنها تو می دانی.دیگران اگر بخواهند بدانند هم نمی توانند.فدای انعکاس

فروغ بی نظیر چشمان روشن معصومت محض خاطر تولدت از آن جوابهایی برایم بنویس که

جادو می کند...

تولدت را تبریک میگویم... دیر نیست روزی که همه به قول سهراب ترا به هم تبریک گویند...

نازنینی حرف قشنگی برایم نوشت با یاد او برای تو مینویسم:

                                                                         {  لمس بودنت مبارک. }

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 3:28 بعد از ظهر  توسط مونا سفیداری  |